تبليغاتX
به وبلاگ محمد (ر) خوش آمدید

به وبلاگ محمد (ر) خوش آمدید


panorama bridge
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:55  توسط محمد  | 


panorama bridge
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:55  توسط محمد  | 


panorama bridge
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:50  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:54  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:54  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:49  توسط محمد  | 

چت ایرانی


پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نيستم؟
دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/ نازنين/ ۲۲
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی! شما مجردين؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟
دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته‌ي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟
پسر: من بچه‌ي تجريشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده‌ي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه‌ي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا!
راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:7  توسط محمد  | 

ای وای از اون همه احساس شد پر پر نگاهت



فقط love

       

نوشته شده در شنبه هفدهم تير 1385ساعت 4:21 توسط حسام | 12 نظر

خونم ریخت

                       

                  مطمئن باش و برو

                     ضربه‌ات کاری بود

                       دل من سخت شکست

                         و چه زشت به من و سادگی‌ام خندیدی

                          برو تا راحت‌تر

                            تکه‌های دل خود را سر هم بند زنم. از این جا برداشتمش.

نوشته شده در شنبه هفدهم تير 1385ساعت 3:25 توسط حسام | 6 نظر

اینو بدون

   

بي دل وخسته در اين شهرم ودلداري نيست       غم دل با كه توان گفت  كه غمخواري  نيست

رو مداواي خود اي دل بكن از جاي دگر          كاندر اين شهر طبيب دل بيماري نيست

نوشته شده در شنبه هفدهم تير 1385ساعت 2:35 توسط حسام | 3 نظر

تا کجا!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                     

          حریم عشق عاشق شد فراموش

                                             ولی هرگز نگردد شعله عشق تو خاموش

         بیا تا من برایت قصه ها گویم

                                             چه بیدارم چه  در  خوابم  چه  مدهوش

                                                                     چه بالای درخت

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تير 1385ساعت 12:23 توسط حسام | 5 نظر

دیوونه

                                     

عاشقم دیوانه ام در دل ندارم خانه ای

 

عاشقان کی خانه داشتن دل مگر دیوانه ای

 

عاشقت گشتم که گفتی عاشقان دیوانه اند

 

عاقبت خود عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای

 

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 12:31 توسط حسام | 2 نظر

عشق چیست؟

                                                 

عشق چیست؟

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

 

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

 

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

 

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

 

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .  

 

از استاد علوم  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می

 

سوزد.

 

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

 

از استاد  فیزیک  پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی

 

خود می کشد.

 

از استاد  انشا  پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش

 

کرد.

 

از استاد قرآن  پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود

 

ندارد .

 

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

 

از استاد زبان فارسی  پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و

 

مضارع ندارد.

 

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می

 

شود.

 

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می

 

گذارد.

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 3:29 توسط حسام | یک نظر

آب

                          تنهايم

اگر روزي ۱۰۰۰نفر برايت مردن يكي از آنها من بودم

اگر روزي ۱۰۰نفر برايت مردن مطمئن باش يكي از آنها من بودم

اگر روزي۱۰نفر برايت مردن حتما يكي از آنها من بودم

اگر روزي۱نفر برايت بميرد آن يك نفر من هستم

اگ روزي كسي برايت نمرد مطمئن باش من قبلا برايت مرده بودم

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 3:1 توسط حسام | نظر بدهید

و.........

                               

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:59 توسط حسام | یک نظر

آهویی دارم خشکله فرار کرده ز دستم..............

                          

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:58 توسط حسام | 2 نظر

نیدونم

   

 وقتی گریه کردم گفتند بچه ای!

وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

وقتی جدی بودم گفتند مغروری!

وقتی شوخی کردم گفتند سنگین باش!

وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

وقتی حرف زدم گفتند پر حرفی!

وقتی ساکت شدم گفتند عاشقی!

 

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:55 توسط حسام | نظر بدهید

نا ممکن

من در بیرون از خود هستم
همچنانکه باد در بیرون از پنجره است
یا آب در دریاست
من همه جا هستم ولی بیرون از خود
و آنچه هست بیرونی است
آکنده از من

فقط ممکن ها
به روی من خندیدند
و از کنارم گذشتند
و من با ناممکن ها
دست به گریبان شدم

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:43 توسط حسام | نظر بدهید

حکایت کرده اند که .....

 

.....زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می

آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام .

زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ،

برو و بر او عاشق شو .

مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و

گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی .

اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت .


 

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:40 توسط حسام | 2 نظر

                            

                              "دهانت را می بويند
                               مبادا كه گفته باشی دوستت می دارم.
                               دلت را می بويند 
                               و عشق را كنار تيرک راهبند 
                               تازيانه می زنند
                               عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد."

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:37 توسط حسام | نظر بدهید

وظيفهء روشنفكر "فرهنگسازى" است نه "سياست بازى"!

                                   

"من قطاری ديدم
كه سياست می‌بُرد
و چه خالی می‌رفت!"

"بر سر تربت من، بی می و مطرب منشين!
تا ببويت ز لحد، رقص كنان برخيزم"
و يا:
"مهل كه روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به ميكده بر، در خم شراب انداز"
و يا:
"می خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسی
گويد ترا كه باده مخور! گو: «هوالغفور»"

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:31 توسط حسام | یک نظر

سفر................

...و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره می‌کردند.
و من بلند بلند
«کتاب جامعه» می‌خواندم.

و در مسیر سفر روزنامه‌های جهان را
مرور می‌کردم...

« سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد »

« صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم. »

نوشته شده در چهارشنبه سي و يکم خرداد 1385ساعت 2:19 توسط حسام | نظر بدهید

سه روايت از يک عکس

۱
  
عدسي دوربين دايره اي کامل است
   
تا همه را با هم بغل کنم.                                         
   همه ايستادند تا رو به سال هاي نيامده، لبخند بزنند.               
   روشني ترکيد
   اتاق خيس شد                                              

 ۲    
   ما زير برق چشمان پرستاره تو ايستاديم
   تا عکس بگيريم و مهربان بوديم
   من لباسم طلايي بود
   کسي پيراهني به رنگ بنفشه داشت
   و سرش را روي شانه ام خم کرد تا مهربان باشيم
   ما در نور حل شديم وقتي روشني شکفت و چشمان تو خنديدند
    يکي هم نيامده بود. اسمش به يادم نيست.
    کسي هم يکسره مي گفت:
    چرا چراغ ها امشب اين همه کم نور است؟

 ۳           
   ايستاديم. عکس گرفتيم
   زير باران ها و هلهله ها
   عکس من نيفتاده است.
   تو نيامده بودي
   من سايه داشتم
   در عکس، غايبم....
 

نوشته شده در جمعه بيست و ششم خرداد 1385ساعت 13:55 توسط حسام | یک نظر

عشق.

عشق


به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !


چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!


به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !


صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .


با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !


نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !


من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !


به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!

نوشته شده در جمعه بيست و ششم خرداد 1385ساعت 13:35 توسط حسام | یک نظر

نرو

من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت


دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !


تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !


آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !


حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !

نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:11 توسط حسام | نظر بدهید

بیا همش مال تو.

                              

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:4 توسط حسام | 2 نظر

اكنون كه اين در شبانه را
مي بنديم ، عشق من!
همراه من بيا! به تو در توي سايه ها.
روياهايت را فرو گذار!
با آسمانت به چشمانم در آ !
در خونم جاري شو ! چونان رودخانه اي وحشي!

وداع با روشناي مهيب روز
كه قطره قطره در جوال گذشته مي چكد!
وداع با پرتو ساعت و نارنج !
سايه! دوست گاهگاهم! خوش آمدي!!


در اين كشتي
يا در ميانه امواج
در مرگ
يا در حياتي تازه
ديگر بار به هم مي پيونديم‌،
خواب آلود!
و باز مي خيزيم :
چونان عروسي شب در خون!


نمي دانم كيست كه مي زيد و مي ميرد
مي خوابد و بر مي خيزد
اما اين قلب توست
كه همه موهبتهاي غروب را در سينه ام مي پراكند!

نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:53 توسط حسام | نظر بدهید

لا لا.........

        

                 

نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:51 توسط حسام | 3 نظر

عشقولانه.........

و اكنون تو از آن مني
با رويا هايت در روياي من بيارام!
عشق و رنج و كار
يكسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپيدايش مي راند
و تو در كنارم چونان كهربا آرمیده اي!

كسي ديگر ، عشق من ! در روياهايم نخواهد آرميد
تو خواهي آمد !
و ما دستادست بر فراز سيلاب زمان خواهيم گذشت.
كسي ديگر در گذر از سايه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، هميشه سبز!
هميشه خورشيد!
هميشه ماه!


دستانت آماده گشودن مشتهاي ظريفشانند
تا آيات حادثه اي لطيف از آنان بچكد.
چونان دو بال خاكستري
چشمانت بسته اند
و من بال مي گشايم!


در ميانه امواجي كه تو بر آورده اي
من ربوده مي شوم!
شب ، جهان ، باد ، در دايره تقديرشان مي چزخند.
بي تو
من
تنها خيال واره تو هستم
و اين خود همه چيز است!

نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:45 توسط حسام | یک نظر

لعنت بر..................

            
نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:56 توسط حسام | 3 نظر

بدون شرح!!

 

                   

 خواستم چیزی را اسم بیاورم که مانند تو باشد به آسمان نگاه کردم گفتم تو مثل آسمانی دیدم تو از آسمان

بخشنده تری به خورشید نگاه کردم گفتم تو مثل خورشیدی اما دیدم تو از خورشید هم درخشنده تری به کوه

نگاه کردم گفتم تو همانند کوهی اما دیدم تو از کوه هم با عظمت تری و در آخر به این نتیجه رسیدم که: تو بی

نظیری عزیزم بی نظیر ........................

 

هی خانوم کجا کجا ...... . ...نظر یادت نره!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بيست و چهارم خرداد 1385ساعت 2:17 توسط حسام | 15 نظر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:29  توسط محمد  | 

سلام؟ كي بود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:19  توسط محمد  | 

کجات درد میکنه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 16:36  توسط محمد  | 

"Being a mechanic is hard work, but it pays the bills and feeds the kids!"
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 16:34  توسط محمد  | 

سلطنت در غار
 

 

 

 

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:55  توسط محمد  | 

  بغض   

در میان دنیا فریاد زدیم

ما همه لب تشنه ایم،ما همه خسته ز ویرانی

بادهای وحشی،عشقمان را دزدید

آفتابی نیست تا گرم شویم،آبی نیست تا سیراب شویم

ای ابر ئر سرت اندیشه باران آیا هست؟

ما به مرگ نزدیکیم،در سرت اندیشه باران آیا هست؟

آسمان غرید

پرستو گویی ترسید،شتابان دور شد

بچه آهو از خواب خوش بیدار شد

پرنده از ترس در آشیان خود لرزید

بغض ابر ترکید

ابر همچون عزاداری سیه پوش

بر زمین ما می بارید

ابر همچون غصه داران،اشکهایش را فرو ریخت

و فریاد زدیم...

ای ابر بس است

ما سیرابیم،ای مهربان بس است!

اما ابر پر ز اندوه زمان،همچنان می باربد،می بارید

قطره ها سیل شدند،

آسمان نگران،باغ ها ویران،پرنده ها ترسان،آهوان آشفته و زمین مرده

ابر غمگین سکوتش شکست و زمین در اشکش مستغرغ و مرده..

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط محمد  | 

  بيهودگی   

بيهوده انتظار ميکشی که اين جاده برای يک لحظه ،يک لحظه ،يک لحظه هم خلوت شود تا تو در خلوتش به آسودگی قدم بزنی به آسودگی دمی بياسايی به دور دستها نگاه کنی و بی دغدغه نفس بکشی

بيهوده انتظار ميکشی تا در اين جاده برای يک لحظه يک لحظه هم تسلطی بی اضطراب داشته باشی،جابرانه و ظالمانه

خوابی خوش،در تنگ بلور

نامی خوش در گذرگاه تاريخ

بی خود انتظار ميکشی تو حتی در گور هم آسوده نخواهی خفت......

================================================================================

خداوندا!

دردم از تحملم بيشتر است

رنجم از صبوری

روحم، گنجايش اين همه مصيبت را ندارد

خداوندا! به دادم برس

================================================================================

فرياد کشيدم،با تمامی امکانم،با تمامی تارهای صوتی ام

با تمامی خشم و نفرت و وحشتم

شايد به فريادم رسی،شايد به کمکم بيايی

فريادم اما اگر تو را به وحشت انداخت و تو گريختی

و از من دورتر از ؟آنچه بودی شدی

اين ديگر گناه من نبود گناه قدرت تشخيص تو بود

================================================================================

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:7  توسط محمد  | 

 هزار و سيصد و هشتاد و پنج   

سلام امسال مثل سالای پيش شور و شوق عيد و نداشتم همه چيز قاطی پاطی شده علاوه بر اينکه خودم با خودم قهر بودم انگار همه هم با هم قهر کرده بودن خدای من ميگن سر سال تحويل دعا کن پارسال دعا کردم همه چيز بدتر شد امسال هم دعا ميکنم و سالهای ديگه هم اگه باشم! ولی امسال مثل هميشه دعا نميکنم فقط يه چيز ميخوام ازت خدايا دل خوش ،اون سالای قبل که بابا جون زنده بود و دعا ميکرد ميگفت خدايا دل خوش بهمون بده من ميخنديدم که اين چه دعايی آخه اون موقع هنوز بچه بودم و شاد نميفهميدم وقتی دل خوش نباشه هيچی نيست پس خدای من به من دل خوش بده و به همه وستانم هم سلامتی و دل خوش خدايا همه کينه هارو از دلمون پاک کن خدايا......

 

خداوندا در اين سالی که در پيش است نميدانم چه تقديری فرموده ای مرا

ليکن کمک کن که رها کنم ز خود من کوله بار هزار و سيصد و افسوس

هزار و سيصد و اندوه

نميدانم چه تقديری فرموده ای مرا اما

عطا فرما هزار اميد

هزار و سيصد آگاهی

هزار و سيصد و هشتاد بهروزی

هزار و سيصد و هشتاد و پنج لبخند زيبا را

 

 

دال،لام،ميم در آن لحظه های تغيير و حول در آن زمان که بهار با همه برکاتش به جان زمين حلول ميکند کنار سفره پر برکت هفت سين به مبارکی نام حق مرا هم به ياد بسپار....دال،لام،ميم

راستی تولدم هم پيشاپيش به خودم تبريک ميگم آخه اينقدر بد موقع است که همه هر سال يادشون ميره!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:6  توسط محمد  | 

   آخرين   

                                                                             

                                                                    وقتی مردم.......

  • وقتی مردم روی قبرم ننويسيد که بودم
  • وقتی مردم روی قبرم ننويسيد نه شعری نه شعاری
  • ننويسيد که بودم از چه تباری
  • وقتی مردن آخرين نقطه راهه
  • نميخواد سنگ روی قبرم بذاريد
  • وقتی هر اومدنی رفتنی داره
  • نميخواد گل روی قبرم بکاريد
  • خيلی وقتل پيش از اين مرده بودم
  • عمری دل مرده به سر برده بودم،بدون سنگ بدون نام و نشون
  • چوب اين زندگی و خورده بودم
  • وقتی مردم روی قبرم ننويسيد که بودم..........

 

                                                                      آيا کسی مرا

  • ای اقاقی های وحشی که بی هيچ لبخندی
  • د کنار کلبه من پا گرفتيد
  • ای عابران خسته سرنوشت
  • ای ورق های پاره شده در غبار سهمگين
  • آيا کسی مرا،
  • در خاطر اشکهايش ميشناسد؟
  • آيا عابران کوچه های غم
  • فقط برای يک لحظه کنار پنجره رازهايم مينشينند
  • تا قصه هايم را بازگويم؟
  • با شمايم ای آدمهای شيشه ای
  • در حسرت يک تبسم صميمی مانده ام
  • ای کوچه های گلی رويا
  • آيا گامهای ديروز کودکی ام را
  • با شادی به من باز ميگردانيد؟
  • به شما هايم ای اسطوره های قصر ماتم

                                                                      دختری ميميرد

  • امشب دختری ميميرد
  • امشب در زير سقف آسمان
  • زير ستارگان ساکت و خاموش
  • دختری ميميرد
  • امشب زير باران
  • در اتاقی نمناک
  • در سرمای محض
  • در سکوتی مملو از درد
  • دختری ميمرد
  • امشب دختری خئاهد مرد که
  • زندگی کوتاهش هيچ جا ثبت نشد
  • دختری که پس از مرگ از خاطر ها خواهد رفت
  • دختری خئاهد مرد و
  • از اين دنيا چيزی کم نخواهد شد
  • دختری که جز برق ديدگانش چيزی به يادگار نخواهد گذاشت

 

تعطيل است!!!!! يعنی تعطيل شد اين آخرين پستم بود از همتون به خاطر راهنماييا و اينکه تنهام نميذاشتين ممنون انشاالله بازم بهتون سر ميزنم ولی اينجا ديگه نه... در ضمن ببخشيد اين پست آخر همش مردن داشت

در ضمن از سارای خوبم(بار هستی) يه دنيا ممنون

                                                                      خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:5  توسط محمد  | 

تانفعنفنتف

بی سبب نیست که بر کنج لبت خالی مسیحی داری

خوشکلی با نمکی دو چشم زیبا داری

نتمغامغانغ

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:7  توسط محمد  | 

 

خانمها اگه بهتون بر نمی خوره مطالعه آزاد است

طرز تهیۀ زن

این عنصر فراوان است

برای تهیۀ این عنصر کافی است مقداری اسکناس و نیترات پژو206

را درسولفاتو ویلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای24عیار به عنوان مهریه

و کمی کلرید التماس به عنوان شیر بها اضافه شود!

پس از ترکیب این مواد>گاز عشوه و سولفورناز متصاعد می شود

و بعدازمیعان به عشق!!!(زن)در خانه رسوب می کند!

بعضی ازدانشمندان ومتفکران معتقدندچنانکه مقداری از

عصارۀچرب زبونی هم به عنوان کاتالیزور استفاده شود بد نیست

اما مواظب خود باشید محلول قابل اشتعال است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:7  توسط محمد  | 

 

___*##########*
__*##############
__####################
_##################_________*#####*
__###################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____##################################*
______###############################
_______#############################
________*##########
ilove #############
__________#########
you
#############
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
___________________#

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:6  توسط محمد  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 16:59  توسط محمد  | 

    برای بزرگ نمایی کلیک کنید   برای بزرگ نمایی کلیک کنید

برای بزرگ نمایی کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 16:54  توسط محمد  | 

Nhấn để xem hình đúng cỡ     
گفتگوی دو دوست

گفتگوی دو دوست

پسر: سلام

دختر: خفه شو

پسر: دوستت دارم

دختر: خفه شو

پسر: دلم برات تنگ می شه

دختر: خفه شو

پسر: هر شب خوابتو می بینم

دختر: خفه شو

پسر: اگه پیشم بمونی دنیا مال منه

دختر: خفه شو

پسر: آخه.....مگه تو منو دوست نداری

دختر: خفه شو

پسر: با من ازدواج می کنی

دختر: راست میگی؟

پسر: خفه شووووو.........

**********************************************************************

خواص شیمیایی

بعضی از این عنصر بسیارزشت و بد قیافه بوده و میل شدیدی

برای ترکیبشدن با نیترات پودرو روژه واکسید سرمه دارند

که بعد از ترکیب شدن با این مواد نسبتآ قابل تحمل می شوند

بعضی ازاین عنصرنیزباخورده شیشه همراه است

و خاصیت شوهر آزاری شدیدی دارند!

برای خالص کردن این کافیست که ان را در یک سیستم سر

بسته مثل اتاق قراردادوباکربنات کتک واستات فحش مخلوط شود

**********************************************************************

خاصیت فیزیکی

از جنس نرم و حساس می باشد

و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار می گیرد

اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوز آور دیگری به نام هوو

به ان اضافه کنیم فورآ ذوب شده و به صورت اشک روان می گردد

و اصلآ میل ترکیب با مرد را ندارد اما به محض استفاده از سولفات

لبخند آنچنان با این عنصر ترکیب میشود که جدا شدنی نیست

تذکر:نوع سخت این عنصررا با حرارتیک پالتو پوست و یا

شلاق حیوانات می توان نرم کرد

(با تشکر از انجمن شیمیدانهای رنج کشیده)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 16:52  توسط محمد  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:5  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:57  توسط محمد  | 

کلیپ بامزه
سلام

از امروز میخوام چند تا کلیپ بامزه واسه دانلود بزارم حتما ببینید.

 

واسه دانلود روی عکس کلیک کنید.

2 نوشته شده در  84/04/13ساعت 9:58  توسط محمد  |  2 نظر

طبس
سلام

 چند تا عکس خیلی قشنگ که عید امسال از طبس گرفته شده  :

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:54  توسط محمد  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:51  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:45  توسط محمد  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:43  توسط محمد  | 

اشعار مرا با اعمالم بسنجيد واعمال مرا با گفتارم بسنجيد و گفتار مرا با دلم بسنجيد حرف دل من شعرهايم وشعرهايم رفتارم گفتارم هست


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 18:12  توسط محمد  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 18:11  توسط محمد  |